• امروز : یکشنبه - ۱۸ مرداد - ۱۴۰۵
  • برابر با : 25 - صفر - 1448
  • برابر با : Sunday - 9 August - 2026
1

روز خبرنگار؛ ساکنان قفس حقیقت!

  • کد خبر : 34537
  • 17 مرداد 1405 - 19:21
روز خبرنگار؛ ساکنان قفس حقیقت!
همیشه لازم نیست دستی از بیرون روی کاغذ کشیده شود؛ گاهی خط قرمز آن‌قدر به ذهن نزدیک شده که پیش از رسیدن خبر به صفحه، در ذهن خبرنگار اعمال می‌شود. روی کاغذ، خبرنگار «چشم و گوش جامعه» است. در واقعیت، چشم و گوشی است که گاهی باید یاد بگیرد چه چیزهایی را نبیند و چه صداهایی را نشنود. و این قصه به وسعت یک و نیم قرن، سر دراز دارد

اختصاصی انطباق- بیتا محسنی: صبح ۱۷ مرداد، شهر احتمالاً مثل هر روز بیدار می‌شود. اگر از کنار یک کیوسک مطبوعاتی رد شوی، شاید اولین چیزی که توجهت را جلب کند، نبودن یا کم بودن روزنامه باشد. شهر هنوز همان شهر است؛ ماشین‌ها در ترافیک می‌مانند، نانوایی‌ها شلوغند، تلفن‌های همراه از دست مردم جدا نمی‌شوند و خبر، برخلاف روزگار کاغذ و دکه، دیگر منتظر چاپخانه نمی‌ماند. خبر اکنون در چند ثانیه از تهران به زاهدان و از تبریز به بندرعباس می‌رود و پیش از آنکه خبرنگار بتواند گزارشش را تمام کند، صدها کانال و صفحه آن را بازنشر کرده‌اند.

اما در گوشه‌ای از همین شهر، هنوز خبرنگاری پشت یک میز نشسته است؛ مقابل صفحه‌ای روشن که در آن چند پاراگراف نوشته شده و چند پاراگراف پاک شده است. تیتر یک بار نوشته شده، بار دوم تغییر کرده و شاید بار سوم خنثی‌تر شده باشد. اسم یک مقام حذف شده، یک فعل احتیاطی جای فعل دیگری نشسته و جمله‌ای که قرار بود پرسش باشد، به گزارشی بی‌خطر تبدیل شده است. هیچ‌کس هم الزاماً تلفن نزده که «این را ننویس». گاهی خبرنگار خودش می‌داند کجا باید متوقف شود. این شاید یکی از مهم‌ترین تفاوت‌های سانسور امروز با سانسور کلاسیک باشد: همیشه لازم نیست دستی از بیرون روی کاغذ کشیده شود؛ گاهی خط قرمز آن‌قدر به ذهن نزدیک شده که پیش از رسیدن خبر به صفحه، در ذهن خبرنگار اعمال می‌شود. روی کاغذ، خبرنگار «چشم و گوش جامعه» است. در واقعیت، چشم و گوشی است که گاهی باید یاد بگیرد چه چیزهایی را نبیند و چه صداهایی را نشنود. و این قصه به وسعت یک و نیم قرن، سر دراز دارد.

پیش از آنکه خبر به خبر تبدیل شود

خبر البته خیلی قدیمی‌تر از روزنامه است. انسان قرن‌ها پیش از چاپ، خبر را با پیک، نامه، جارچی و روایت شفاهی جابه‌جا می‌کرد؛ اما چاپ چیزی فراتر از تکثیر متن به وجود آورد: امکان شکل‌گیری افکار عمومی. خبر دیگر فقط اطلاعیه‌ای برای دریافت‌کننده نبود؛ می‌توانست میان صدها و هزاران نفر درباره یک واقعه واحد، قضاوتی مشترک بسازد. در سال‌های مشروطه، این ظرفیت به یک نیروی سیاسی تبدیل شد. «صوراسرافیل» و دیگر نشریات آن دوره دیگر فقط خبر نمی‌دادند؛ درباره قانون، استبداد، مجلس، حقوق ملت و ساختار قدرت می‌نوشتند. روزنامه به میدان مداخله در سیاست وارد شده بود و طبیعی بود که قدرت نیز به آن حساس شود. میرزا جهانگیرخان صوراسرافیل در جریان سرکوب مشروطه‌خواهان کشته شد و چند سال بعد، میرزاده عشقی، روزنامه‌نگار و صاحب «قرن بیستم»، پس از انتشار آخرین شماره نشریه‌اش در تیر ۱۳۰۳ ترور شد. تاریخ مطبوعات ایران از همان سال‌های نخست نشان داد که فاصله میان یک متن سیاسی و هزینه‌ای سنگین می‌تواند بسیار کوتاه باشد.

وقتی کاغذ، وارد قلمرو قدرت شد

دهه بیست، تهران را به شهری پر از روزنامه تبدیل کرد. احزاب و جریان‌های فکری مختلف هرکدام تریبون خود را می‌خواستند و مطبوعات به میدان منازعه سیاسی بدل شدند. محمد مسعود و «مرد امروز» یکی از شاخص‌ترین نمونه‌ها بودند؛ نشریه‌ای که با حمله به فساد و سیاستمداران، بارها توقیف شد و سرانجام خود مسعود در بهمن ۱۳۲۶ ترور شد. اینجا یک نکته مهم برای امروز وجود دارد: تاریخ مطبوعات ایران هیچ‌گاه فقط تاریخ سانسور مستقیم نبوده است. قدرت گاهی توقیف می‌کند، گاهی سکوت می‌خرد، گاهی تهدید می‌کند و گاهی می‌کوشد رسانه منتقد را به رسانه همسو تبدیل کند.

«باختر امروز» و پرسشی که هنوز از میان نرفته است

حسین فاطمی و «باختر امروز» فصل مهم دیگری از این تاریخ‌اند که برای فهم نسبت روزنامه‌نگاری و سیاست در ایران باید روی آن مکث کرد. روزنامه‌ای که از سال ۱۳۲۸ به یکی از تریبون‌های اصلی جبهه ملی و نهضت ملی شدن نفت تبدیل شد؛ بارها توقیف شد، دفتر و چاپخانه‌اش پس از کودتای ۲۸ مرداد غارت شد و چند سال بعد خود فاطمی اعدام شد. اما اهمیت «باختر امروز» فقط در سرنوشت فاطمی نیست؛ در پرسشی است که برای امروز به جا گذاشت: آیا روزنامه‌نگار می‌تواند سیاسی باشد و همچنان روزنامه‌نگار بماند؟ فاطمی آشکارا به جبهه ملی نزدیک بود و روزنامه‌اش عملاً سخنگوی آن جریان محسوب می‌شد. همین مسئله، پرسش مهم‌تری را پیش می‌کشد: وقتی رسانه به یک جریان سیاسی نزدیک است، چه کسی از خود آن جریان سؤال می‌پرسد؟ مشکل روزنامه‌نگاری مستقل در ایران فقط فشار حکومت نیست؛ وابستگی به جریان‌های سیاسی و اقتصادی نیز می‌تواند استقلال رسانه را محدود کند. رسانه‌ای که از قدرت رسمی می‌ترسد مستقل نیست؛ رسانه‌ای که برای حفظ حمایت سیاسی یا منابع مالی، بخشی از واقعیت را حذف می‌کند نیز استقلال کامل ندارد. استقلال زمانی معنا دارد که خبرنگار بتواند از همه قدرت‌ها سؤال کند، نه فقط از قدرت رقیب.

توقیف فقط پایان یک روزنامه نیست

پس از کودتای ۲۸ مرداد، فضای مطبوعاتی دوباره تنگ شد. پس از انقلاب ۱۳۵۷ نیز برای مدتی تکثر مطبوعاتی شکل گرفت، اما پایدار نماند. «ایران فردا»، «سلام»، «آفتاب» و دیگر نشریات آن دوره هرکدام بخشی از جامعه‌ای را نمایندگی کردند که می‌خواست درباره سیاست، توسعه، حقوق شهروندی و رابطه دولت و جامعه حرف بزند. توقیف «سلام» در تیر ۱۳۷۸ نشان داد که تعطیلی یک روزنامه در ایران می‌تواند از یک مسئله صنفی فراتر برود و مستقیماً وارد خیابان و سیاست شود. موج توقیف‌ها، این واقعیت را به روزنامه‌نگاران یادآوری کرد که رسانه ممکن است امروز منتشر شود و فردا دیگر وجود نداشته باشد.
در همین فضای محدود، «گل‌آقا» شکل دیگری از مقاومت و بقا را نشان داد. کیومرث صابری فومنی با طنز سیاسی و اجتماعی، چیزهایی را به زبان آورد که گاهی در قالب گزارش رسمی امکان بیانشان نبود. اما طنز نیز از قواعد این میدان مستثنا نبود. مسئله فقط این نبود که چه چیزی می‌توان گفت؛ مسئله این بود که چه چیزی، درباره چه کسی، با چه زبانی و تا کجا می‌توان گفت. و شاید همین «تا کجا» یکی از کلیدی‌ترین پرسش‌های تاریخ مطبوعات معاصر ایران باشد.

سانسور؛ وقتی خط قرمز از کاغذ عبور می‌کند

امروز سانسور پیچیده‌تر شده است. دیگر همیشه یک مأمور سانسور در تحریریه نمی‌نشیند تا جمله‌ها را خط بزند. گاهی سردبیر می‌گوید این تیتر را تغییر بده. گاهی می‌گوید نام فلان شخص را نیاور. گاهی خبرنگار می‌داند که درباره فلان نهاد نباید وارد جزئیات شود. گاهی رسانه برای حفظ مجوز یا امکان ادامه فعالیت، از انتشار گزارشی صرف‌نظر می‌کند. گاهی خبرنگار از تجربه همکارانش یاد گرفته است که چه موضوعی می‌تواند به احضار، شکایت، بازجویی یا زندان منجر شود. نتیجه این فرآیند، چیزی است که شاید از سانسور مستقیم عمیق‌تر باشد: خودسانسوری. وقتی هزینه گفتن یک واقعیت بالا می‌رود، خبرنگار پیش از آنکه نهادهای بالادست جمله را حذف کند، خودش جمله را اصلاح می‌کند. خط قرمز دیگر روی کاغذ نیست؛ در ذهن است.

استقلال، جایی میان نان و قلم گیر کرده است

طبق داده های غیررسمی، از سال ۲۰۲۲ خبرنگارانی در ایران بازداشت و صدها خبرنگار نیز در سال‌های اخیر شغل خود را از دست داده‌اند. این اعداد، تصویری از یک بحران چندلایه ارائه می‌کنند: بحران فقط این نیست که خبرنگار چه چیزی را نمی‌تواند بنویسد؛ بحران این است که آیا اصلاً می‌تواند شغلش را حفظ کند، آیا رسانه‌اش می‌تواند دوام بیاورد و آیا پس از انتشار یک گزارش، فردای حرفه‌ای برای او وجود دارد یا نه. و اینجا باید به یکی از کمتر دیده‌شده‌ترین بخش‌های بحران خبرنگاری در ایران رسید: معیشت. خبرنگاری که قرارداد ندارد، خبرنگاری که بیمه ندارد، خبرنگاری که حقوقش چند ماه عقب افتاده یا دستمزدش به تعداد کلمه و گزارش وابسته است، از نظر حرفه‌ای آسیب‌پذیرتر است. خبرنگاری که می‌داند با اعتراض به تصمیم سردبیر یا صاحب رسانه ممکن است قراردادش تمدید نشود، آزادی عمل کمتری دارد. خبرنگاری که رسانه‌اش خود، گرفتار بحران اقتصادی است، نمی‌تواند برای یک گزارش تحقیقی هفته‌ها وقت بگذارد. بنابراین امنیت شغلی یک مسئله فرعی در روزنامه‌نگاری نیست؛ بخشی از استقلال روزنامه‌نگاری است. خبرنگاری که از نظر اقتصادی کاملاً بی‌پناه است، برای حفظ استقلال حرفه‌ای باید هزینه‌ای بدهد که شاید از توانش خارج باشد. به همین دلیل، بحران خبرنگاری ایران را نمی‌توان فقط با جمله «آزادی بیان وجود ندارد» توضیح داد. این جمله، هرچند بخشی از واقعیت را بیان می‌کند، اما همه واقعیت نیست. ما با مجموعه‌ای از بحران‌ها مواجهیم: فشار قضایی و امنیتی، سانسور رسمی و غیررسمی، خودسانسوری، ناامنی شغلی، قراردادهای موقت، مشکلات بیمه، دستمزد پایین، وابستگی مالی رسانه‌ها، فشار سیاسی جریان‌های مختلف، محدودیت دسترسی به اطلاعات، فیلترینگ و اختلال ارتباطی، و در نهایت فرسودگی خود خبرنگار. روزنامه‌نگار باید هم‌زمان خبرنگار، عکاس، فیلمبردار، تولیدکننده محتوا، مدیر شبکه اجتماعی و گاهی حتی بازاریاب رسانه باشد؛ در حالی که از او انتظار می‌رود در همان زمان، دقیق، بی‌طرف، سریع، مستقل و حرفه‌ای بماند.

بعضی نام‌ها حتی به خبر هم راه پیدا نمی‌کنند

یکی از دردناک‌ترین وجوه این وضعیت، گمنامی بسیاری از این افراد است. جامعه ممکن است نام چند خبرنگار شناخته‌شده را بداند، اما همه آن‌ها نفر را نمی‌شناسد. برخی حتی پیش از آنکه نامشان در فضای عمومی جا بیفتد، بازداشت شده‌اند. در شرایطی که دسترسی به اطلاعات محدود می‌شود، قطع یا اختلال اینترنت و ارتباطات می‌تواند خودِ امکان اطلاع‌رسانی درباره خبرنگاران زندانی را نیز از بین ببرد. در چنین شرایطی، خبرنگار ممکن است نه فقط زندانی شود، بلکه خبر زندانی شدنش نیز برای مدت طولانی در تاریکی بماند.

اما چرا جامعه با شنیدن خبر بازداشت یک خبرنگار، آن‌طور که باید واکنش نشان نمی‌دهد؟ شاید پاسخ را نباید در بی‌تفاوتی مردم جست‌وجو کرد. جامعه‌ای که هر روز با خبر گرانی، سقوط قدرت خرید، مهاجرت، بیکاری، بحران آب، جنگ، تحریم، فقر، مرگ، بیماری، بازداشت و هزار بحران دیگر روبه‌روست، ظرفیت محدودی برای سوگواری دارد. همان تعبیر تلخ که «آن‌قدر عزا بر سرمان ریخته‌اند که فرصت زاری نداریم»، شاید درباره وضعیت امروز جامعه توضیح بیشتری بدهد تا هر تحلیل دیگری. این عادی شدن، اما خطرناک است. چون زندان وقتی ترسناک‌تر می‌شود که جامعه به شنیدن خبر زندانی شدن انسان‌ها عادت کند. اگر بازداشت خبرنگار از یک اتفاق تکان‌دهنده به یک خبر روزمره تبدیل شود، چیزی در حساسیت عمومی تغییر کرده است. و اگر جامعه دیگر از خود نپرسد چرا یک خبرنگار باید برای انجام کار حرفه‌ای خود زندانی شود، مسئله فقط آزادی مطبوعات نیست؛ مسئله عادی شدن محدودیت است. طی تمام این سال‌ها شکل رسانه عوض شد، اما مسئله اصلی تغییر نکرد: چه کسی حق دارد واقعیت را روایت کند؟ قدرت همیشه تلاش می‌کند روایت خودش را داشته باشد. جریان سیاسی نیز همین‌طور. سرمایه‌گذار نیز. رسانه نیز. شبکه اجتماعی نیز. و خبرنگار درست در میان همین میدان ایستاده است؛ با یک دوربین، یک دفترچه، یک لپ‌تاپ یا حتی یک تلفن همراه. وظیفه او این نیست که حقیقت را به نام خودش مصادره کند؛ وظیفه‌اش این است که تا جای ممکن واقعیت را پیدا کند، منابع را بسنجد، ادعاها را راستی‌آزمایی کند، صدای کسانی را که کمتر شنیده می‌شوند ثبت کند و قدرت را مجبور کند پاسخ بدهد. این کار در ایران آسان نیست. گاهی هزینه‌اش اخراج است، گاهی مهاجرت، گاهی توقیف رسانه و گاهی زندان.

حذف خبر، حذف بخشی از جامعه!

وقتی خبرنگار نمی‌تواند سؤال بپرسد، شهروند نمی‌تواند جواب بگیرد. وقتی خبرنگار مجبور می‌شود بخشی از واقعیت را حذف کند، جامعه بخشی از خودش را نمی‌بیند. وقتی رسانه از ترس سکوت می‌کند، شایعه جای خبر را می‌گیرد. و وقتی فاصله میان واقعیت زندگی مردم و روایت رسمی آن‌قدر زیاد می‌شود که مردم دیگر هیچ‌کدام را باور نمی‌کنند، چیزی که از بین می‌رود فقط آزادی مطبوعات نیست؛ اعتماد عمومی است. تاریخ مطبوعات ایران از این منظر هنوز تمام نشده است. همان نخ باریکی که از «وقایع اتفاقیه» به «صوراسرافیل» رسید، از خانه میرزاده عشقی گذشت، در «مرد امروز» با محمد مسعود به خون نشست، در «باختر امروز» به حسین فاطمی رسید، بعدتر در «ایران فردا» و «سلام» و «گل‌آقا» شکل‌های دیگری پیدا کرد و امروز در صفحه‌های دیجیتال ادامه دارد. هر نسل خبرنگار، بخشی از این تاریخ را با خود حمل کرده است؛ نسلی با کاغذ، نسلی با دستگاه فکس، نسلی با وبلاگ، نسلی با دوربین دیجیتال و نسلی با تلفن همراه. ابزارها عوض شده‌اند، اما کشمکش میان خبر و قدرت همچنان باقی است. قدرت می‌تواند یک روزنامه را توقیف کند، چاپخانه را ببندد، مجوز را لغو کند، سایت را فیلتر کند، اینترنت را قطع کند و حتی خبرنگار را به زندان ببرد؛ اما یک چیز را نمی‌تواند به آسانی از میان ببرد: نیاز انسان به اینکه بداند در جهان اطرافش چه می‌گذرد. شاید تمام تاریخ روزنامه‌نگاری ایران، با همه شکست‌ها، توقیف‌ها، مهاجرت‌ها، زندان‌ها و سکوت‌های اجباری، در نهایت همین باشد: تلاش مداوم برای زنده نگه داشتن یک سؤال. چه اتفاقی افتاده است؟ و شاید تا وقتی کسی هنوز این سؤال را می‌پرسد، خبرنگاری تمام نشده باشد.

لینک کوتاه : https://entebaagh.ir/?p=34537

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : 0
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.